تبليغاتX
تأملات

تأملات


به بهانه ی رمان "احتمالا گم شده ام "

وحشت می کنم گاهی ... باور کنید! من کدامم  آخر ؟ مگر می شود هم این باشم هم آن ؟چه بلایی بر سرم آمده ؟ آیا روحی از جنسی دیگر ناخوانده و مرموز گاه و بی گاه در جلدم می خزد ؟با صدای من حرف می زند با چشم من می بیند با پای من راه می رود  بعد هم هروقت که دلش خواست سرش را ته می اندازد و بی اجازه می رود پی کارش؟!؟  امکان ندارد... امکان ندارد من هم این باشم هم آن ! امکان ندارد یکی از این ها من نباشم!... سرم تاب برمی دارد تا حوالی مرزهای جنون می روم...      این ها دیالوگ هایی است که نسل ما زیاد با خودش دارد. یک نوع حس گم شدگی ... نیافتن حقیقت خود... ندانستن این که از جان زندگیمان چه می خواهیم. تبدیل شده ایم به موجوداتی غرغرو ! به هر سازی که می رقصیم یکی از درونمان می گوید: نه... این جایش ناساز بود!      سارا سالار نویسنده ی هم نسل ماست به همین خاطر در اولین رمانی که روانه ی بازار می کند این حکایت را خوش ادا می کند.قهرمان داستان زنیست که از بافت سنتی - مذهبی دیار خودش به فضای پیچاپیچ مدرنیته و تجدد  گریخته  و ما بین این دو وامانده است . در ظاهر خواننده با دو شخصیت راوی ـ که با زیرکی بی نام ونشان مانده- و گندم  روبروست (در واقع دو بعد شخصیتی یک نفر) .راوی دختر شهرستانی ساده و متدینیست که شیفته ی تجدد گرایی گندم است - دختر هم شهری او که خان زاده ایست بی غم و فارغ از هر قید و بندی-        در امتداد قصه راوی هم مرفه و شهری می شود ،بعضی زنجیرها را پاره می کند ،اما نه همه را! رسوبی از آموزه های سنتی در گوشه کنارهای وجودش هست که به تکانه هایی خود می نمایاند. او نمی تواند گندم باشد کما این که تا حدی هست .نمی تواند خود خودش باشد وباز هنوز هست...     حکایت سنت و مدرنیته برای زن ایرانی تراژدی غمباریست. سنت ها فروخته شده و بازار عرضه هم چیز باب دندانی برای خریدن ندارد  . هر کس طبق سلیقه چیزی از سنت نگه داشته و چیزی از تجدد برداشته و با نگاه منتقد برای بغل دستی و انتخابهایش پشت چشم نازک می کند. پل های پشت سر خراب شده و عملا  راهی برای برگشت نیست .مقابلمان هم تنها لابیرنت مخوفیست که هر چه هم چشم باز کنیم راه و بیراهه را نمی فهمیم  و باز همه ی راه ها به ترکستان ختم می شود! یاد یکی از کتاب های دکتر شریعتی افتادم: چه باید کرد؟؟؟  

[ ] [ ] [ ] [ ]

چو یار نیست بگو تا بهار برگردد

بهار من بود آن دم، که یار برگردد

 

[ ] [ ] [ ] [ ]

  حضرت رضا(ع) به عبدالعظيم حسني  فرمودند: اي عبدالعظيم؛ از طرف من به دوستانم سلام برسان و به آنها بگو:

شيطان را بر خود مسلّط نكنند. و به راست گفتن و ادای امانت فرمانشان ده و آنان را به سکوت و ترک جدال و مشاجره در آن چه سودی به حالشان ندارد و به دیدار و ملاقات یکدیگر امر نمای که این موجب تقرب جستن به سوی من است . مباد که ایشان به پرده دری و هتک حرمت یکدیگر سرگرم شوند چرا که من بر جان خود سوگند یاد کرده ام کسی که به چنین کاری دست زند و دوستی از دوستان مرا به خشم آورد از خدا بخواهم تا او را به شدیدترین عذاب در دنیا معذب ساخته و در آخرت از زیانکاران باشد و ایشان را آگاه ساز که خداوند نیک کردارانشان را مورد مغفرت خویش قرار می دهد و از بدکارانشان در می گذرد مگر آن که  نسبت به او شرک ورزیده یا دوستی از دوستان مرا آزار رسانیده و یا نیت و قصد سوئی نسبت به او در دل پنهان کرده باشد که محققا خداوند او را تا این که از مسیر باطلش برنگردد نمی بخشد و چنانچه باز نگردد روح و حقیقت ایمان از قلبش رخت بربندد و از ولایت من بیرون رود و از پرتو ولایت ما هیچ برخوردار نباشد و از این به خدا پناه می جویم .*

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پانوشت ۱: منبع:مفید، اختصاص، ص 240

*پانوشت۲:من بعد باید بیشتر مراقب این "مگر" های تکان دهنده باشم پای سعادت و شقاوت در میونه

 

[ ] [ ] [ ] [ ]

 

از نظر شما چگونه می توان در گریه بر حسین(ع) متوقف نشد؟؟؟*

----------------------------------------------------------------------

* از پذیرفتن هرگونه شعار معذوریم!

 

( من نظرم را در ادامه ی مطلب گذاشته ام اما خواهشمندم اول نظر خودتان را مرقوم فرمایید بعد ادامه ی مطلب را بخوانید)


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ ] [ ]

خشکیده چشم و خاموش

نشسته ام بر کرانه ی برکه ای که ... روزی مثل همین روز

تموج دستهایی را به خود دیده بود

که به دستان دریایی خدا گره می خورد

می بینی غبار سنگین سالیان را؟

می بینی عطشناکی تاریخ تب گرفته ی آدمی را؟

دستهایت کجاست امیر من؟؟؟

من کی بیعت می کنم؟

[ ] [ ] [ ] [ ]


سلام علی آل یس* السلام علیک یا داعی الله و ربانی آیاته * السلام علیک ... سلامت می دهم ، همین منی که هیچ به راه سلامت نیستم آری سلامت می دهم با همین زبان پوشیده از ضخامت نافرمانی... با همین حنجره ی آلوده به آواهای نباید... با همین .... نگو که تو سلام چه می فهمی ؟  چگونه از چنین موهبت بزرگی چشم بپوشم؟؟؟ سلامت می دهم به اشتیاق  وعلیک السلامی که جد بزرگوارت محمد مصطفی (ص) بر مسلمین واجب کرد تو امام مسلمینی... فرزند عزیز پیامبر خدا.... از تو هیچ واجبی – حتی به سهو – فروگذار نخواهد شد و من شادم به این سلامی که می دهم ... شاد!  آخر من، همین من هیچ می توانم از چون تویی سلام بگیرم ، هر گاه که بخواهم!!! بگذار هر که هستم... هر چه کردم ... صبحم با سلام تو آغاز شود.... نمازم  با سلام تو قامت بسته شود ... زندگی ام با سلام تو معنا بگیرد بگذار مدام سلامت دهم السلام علیک بجوامع السلام....  

[ ] [ ] [ ] [ ]


 آقا من علی بن مهزیار نیستم! در من آن حد از دلدادگی نیست که زحمت آن همه سفر  بر خود هموار کنم تنها و تنها به شوق یک  نگاه! من دوستت می دارم....اما در من آن میزان بی تابی نیست که به سرحدات سبز وصال نزدیکم کند با این همه  عجیب غبطه می خورم وقتی می شنوم  پسر مهزیار را این گونه غرق لطف بی انتهایت کردی که: ما شب و روز منتظر ورود تو بودیم، چرا این قدر دیر آمدی؟؟؟ چهارستون بدنم می لرزد  وقتی عتاب تو را بر همین  ابن مهزیار مورد لطف خاصه ات می شنوم وقتی عرض کرد : آقای من!  تا کنون کسی را نیافته بودم که دلیل و راهنمای من به سوی شما باشد و شما چنین پاسخ دادی که:  آیا کسی نیافتی که تو را دلالت کند؟؟؟ نه.... شما اموالتان را فزونی بخشیدید،  بر بینوایان مؤمن سخت گرفتید ، آنان را سرگردان و بی چاره کردید و رابطه خویشاوندی را در بین خود از بین بردید....دیگر چه عذری دارید؟!؟!؟؟ یادم به نامه ای افتاد که به شیخ مفید نگاشتی:   تنها چیزی که ما را از شیعیانمان پوشیده می دارد کارهای ناپسندیست که از ایشان به ما  می رسد و آن کارها خوشایند ما نیست و از آنان انتظار نمی رود ... آقا من پسر مهزیار نیستم ... پسر مهزیار آن موقع  توانسته بود بگوید: توبه ....شرمساری ... عذر تقصیر... من چه بگویم؟؟؟ می دانی؟ با خود می گویم رمضان فرصت فراغت از ناپسندی هاست ... فرصت فراغت از فاصله هایم با  تو که به سالهای نوری کشیده است ... بیا دستم را بگیر.... در این پاهای پر آبله از رفتن های بی سرانجام در کج راهه ی طغیانستان های تاریک  این توان نیست که پیچا پیچ گمشدگی را به مسیر هدایت برگردد ... بیا ... امسال ختم قرآنم را پیشکش  وجود نازنینت کرده ام... چشمهایم را وقت دعای افتتاح به اشک بر شکایت فقدانت خو داده ام  ،رمضانم  را به یاد و نام تو رونق داده ام...  بیا و  صحن وسرای بی کبوتر دلم را به بال  بال در مدار ماه خدا آشنا  کن...

[ ] [ ] [ ] [ ]

                                                         نیمه شعبان 1430                  

    این روزها حال و هوای عجیبی دارم آقا جان

حس می کنم محیط اطرافم فراخ تر شده

حس می کنم هوای پیرامونم سبک تر شده

دلم می خواهد مثل کودکی ها روی جدول خیابان بدوم

مثل نوجوانی ها به ترک دیوار هم بخندم

راستی کجا می گذارند و می روند این غصه های سمج هرجایی وقتی یاد معطر تو در نفس نفس اندیشه های از پا افتاده مان می نشیند؟؟؟

چه  می شوند آن دلشوره های هراسناک هرگاهی وقتی نام پر آرام تو به میان می آید؟؟؟

آه ...چه می شد اگر هر روزمان مثل این روزها می شد...

 مگر نه این است که تو امام هر روز مایی نه فقط امام این روزها؟؟؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعد نوشت:

روزی تو آمدی...

و ما از پس لایه های غبارین هزار و اندی سال

هنوز مست و مسرور آن روزیم

روزی که بیایی خدا می داند عطر حضورت با ما چه خواهد کرد...


[ ] [ ] [ ] [ ]
ماضی خیلی بعید: 

گمانم ده سالی گذشت از آن روزی که گنبد و گلدسته هایت را قاب کردم در چشم های خسته و خواب آلودم وگذاشتم کنج کهنه ی این دل وامانده... باشد برای روز مبادا!

و چه زیاد هم بود روز مباداهایی که نور طلایی همین قاب  تاریک روشنای دلم را به صبح دل انگیز امید پیوند می زد....

   ماضی بعید:

 اسفند ۸۸ بود که ناگاه قاب طلایی دلم شکست ... ذره ذره اش فرو ریخت... خبر کوتاه بود و سنگین ! مثل ضربه ی پتکی بزرگ: تو دیگر آنی نبودی که من دیده بودم!

 دیگر هر وقت دلم می گرفت در جستجوی گمشده ای بر خرده شیشه های قابی دست می بردم که عجیب دلم را می خراشید...

                                     

 

 

 

ماضی ساده:

سامری گشتم ز شوق سامره       کو رفیقی تا بسازم ساز ره

سامره گلشن بود من عندلیب      عندلیبی سال ها هجران نصیب

سامره مصر است ومن یعقوب پیر   یوسفم گم گشته آنجا یابشیر

از پیچ گوچه که گذشتم یادم به سفر حج افتاد  آن وقت که راهنمای کاروان گفت چشم ها راببندید و یک ستون که پیچیدیم ناگاه زانوانمان در دیدار بیت خدا لرزید...

و این بار  آخرین پیچ را که رد کردم پرده های چشمم لرزید ... خدایا اینجا هم خانه ی توست!  حرم آل الله است که چنین به خاک غربت نشسته است 

یا صبور...چه می بینم بعد این همه سال...

دوباره قاب می گیرم ... شیشه ی قابم موج برمی دارد ... گنبد گلین ... گلدسته های آجری ... ضریحی در تصویر نداریم  چند متر پارچه ی سبز ... باشد برای روزهای مبادایی که کم نیست!

حال ساده :

حالی برایم نمانده است...

مستقبل: خدایا عبدالمطلب کلیددار خانه ات به ابرهه گفت: «انا رَبُّ الاِبل و اِنَّ لِلْبَیْتِ رَبّا  من صاحب این شترانم و خانه ای که تو می خواهی آن را ویران کنی، صاحبی دارد.»

 خدایا سامرا صاحب صبوری دارد که نامش نقش سر در همه ی چشمخانه های پر امید است.می دانم روزی که بیاید سامرا «سر من رای »می شود...

[ ] [ ] [ ] [ ]
                                                

«چیزی را که چشمانت به تو می گویند باور نکن! تمامی چیزی که به تو می نمایانند بندهایی بر بال و پر تواند.با چشم خرد بنگر !چیزی را که فراگرفته ای دریاب و آن زمان خواهی توانست راه به پرواز درآمدن را بشناسی»

         جوناتان مرغ دریایی-ریچاردباخ

[ ] [ ] [ ] [ ]
                                                    کوری

 رمان مدرسه ی خوبیست*...خوب و تاثیرگذار. تاریخ برده داری آمریکا را کجا بهتر از "بر باد رفته" یا "کلبه ی عمو تم " می توان زنده و حقیقی یاد گرفت؟ تاریخ معاصر افغانستان را چه کسی  ملموس تر از "بادبادک باز" یا "هزاران خورشید درخشان" نوشته ؟ یا تاریخ فلسفه را شیرین تر از " دنیای سوفی"؟

از هر رمانی چیزی می آموزیم :

فرهنگ مردم را در رمان هایی مثل "کلیدر" / مفهوم دنیای کلمات و کتابت را در " اسفار کاتبان" / حقیقت هایی از تصوف را در "کیمیا خاتون" / وحدت وجود را در "سیذارتا"  و...

اما بعضی از رمان ها درس های تکان دهنده می دهند..."کوری" اثر ژوزه ساراماگو از همین دست رمان هاست. مفهوم "نسبیت "*به ملایمت  از سطرهای این رمان نشت کرده و ذهن خواننده را آغشته می کند .ساراماگو می گوید:" اعمال انسانی در « موقعیت» معنا می‌شود و ملاک مطلقی برای قضاوت وجود ندارد، زیرا موقعیت انسان ثابت نیست و در تحول دائمی است." 

 اما نکته مهمتر :کوری همه گیر فضای رمان  کوری واقعی نیست ، تمثیلی است از  کور شدن عقل و فهم انسان ! از زبان یکی از شخصیت ها می خوانیم:« چرا ما کور شدیم، نمی دانم ،شاید روزی بفهمیم ... فکر نمی‌کنم ما کور شدیم ، فکر می‌کنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند اما نمی‌بینند.»

این نظر مرا یاد مبحث  "حجاب های عقل " انداخت ... ما عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی کنیم... 

(در این باب بعدها بسیار خواهیم گفت...)

.............................................................................................................................

*پانوشت ۱: مقصود رمان های تحلیلیست نه تفریحی رمان هایی که " آگاهی ما را از زندگی گسترش داده و عمق و حساسیت بیشتری بدان ببخشد"(در این باره ر.ک:تاملی دیگر در باب داستان/محسن سلیمانی:۱۵)

*پانوشت ۲: گرچه نویسنده ی این رمان فلسفی نسبیت مطلق اومانیستی را در نظر دارد ما این نسبیت را به شکل تعدیل شده ای برای خودمان بازتعریف می کنیم و آن را مطلق نمی دانیم .

×بعد نوشت : رفتیم کوتاه بنویسیم خدا کند اصل مطلب را شهید ننموده باشیم!

دانلود رمان:

http://jalebnet.persiangig.com/BOOK/Koori(jaleb.net).pdf

 

 


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ ] [ ]

                                                                                             

آینه ی اتاقم به من گفت تو زندگی آدم خوشبختی بودم  ... خط های دو طرف لب هام عمیق شده ... خط هایی که نشون می ده من در عمرم چه قدر خندیدم ...

[ ] [ ] [ ] [ ]

نوح داستان عجیبی دارد ...ما داستان عجیبی داریم...

مردم نوح از ستم و سختی به تنگ آمدند و از نبی خدا خواستند در حقشان دعایی کند تا مگر در کارشان گشایشی حاصل شود

نوح اجابتشان کرد اما پروردگار برای تحقق این گشایش فرمانی صادر کرد...

" به یارانت بگو هسته ی خرما بکارند چون درختانشان به ثمر رسید من گشایش کارشان را محقق می سازم"

مردم نوح نبی همان کردند که امر رب نوح بود ...سالها بر هم ساییدند تا هسته ها  نهال شدند و نهال ها درختی شدند و درخت ها به ثمر نشستند...

دیگر وقت گشایش بود...اما!!!

وحی پروردگار این بار این بود: به قومت بگو کارشان را باری دیگر تکرار کنند...

ثلث یاران نوح از دین برگشتند که این خدا چه خداییست که خلف وعده می کند ؟؟؟

نوح با یاران کم شده اش باز خرما کاشتند و سالیان بر آن چشم داشتند تا نهالهایشان به ثمر نشست اما انتظارشان چه؟؟؟

نوح داستان عجیبی دارد...

 باز دستور پیشین تکرار شد...دستور صبر ... صبر ... صبر...

نیمی دیگر از یاران نوح از ایمانشان دست کشیدند و در امر پروردگارشان تردید کردند

نوح و اندک همراهان باقی مانده باز کاشتند و عمر گذاشتند و  به بار نشاندند

این بار یاران، نوح را گفتند:" ای نبی خدا از ما جز اندکی نمانده ! می ترسیم اگر باز در امر گشایش تأخیر شود ما هم ایمان از کف بدهیم "

نوح داستان عجیبی دارد.... ما داستان عجیبی داریم

اکنون ماییم و وعده ی دور و دیرینه ی فرج

ماییم و چشم براهی سالیان کهنه

خدایا ! خواسته ی یاران خالص نوح را اجابت کردی و گشایش را درست وقتی که بر استواری ایمانشان ترسیده بودند برایشان محقق ساختی

اینک ماییم و تکرار داستان

ماییم و ترس از کف رفتن ایمان در عصری که نگهداشتش چون نگهداشت آهن گداخته بر کف دست است

آیا به ما امید صبوری هست؟؟؟

[ ] [ ] [ ] [ ]

                                                         

 اینروزها  همین که نوک پایت را به فراخنای چسبناک  مطالعات اندیشه ورز می گذاری ، زمزمه ی موهومی از در و دیوار در مغزت ولوله می کند: جرأت اندیشیدن داشته باش!!! جرأت اندیشیدن داشته باش!! جرأت اندیشیدن داشته باش!

       کمی که به این زمزمه دل بدهی و ادامه اش را هم  پی بگیری احساس می کنی که این همان منجی درونی گم شده ی توست که می خواهد شر درگیری های درونی همیشگی را از سرت کم کند ، جدال میان آن فرشته ی سمت راست و چپ شانه هایت که گاهی صدای دعواهایشان سر کله ات را می برد و خواب راحت را حرام چشم های خسته ات می کند...

از جمله فضاهایی که این دست زمزمه ها را می شود به وضوح در آن شنید "دمیان " است :

"همیشه سؤال کن... همیشه شکاک باش!"

"دمیان مرا عادت داده بود که روایات کتاب مقدس و اصول دین را با روشی آزادتر و مستقل تر و با تعبیر نوینی درک و تفسیر کنم"

     بگذارید دو نمونه از تأویلات دمیانی کتاب مقدس را با هم مرور کنیم:

-         "درباره ی نشان قابیل در تورات آمده : مردی بود که صورتش چنان اثری داشت که در دیگران تولید وحشت می کرد و مردم جرأت نمی کردند به او نزدیک شوند.او خود و فرزندانش را به دیگران تحمیل می کرد اما حتماً این نشان واقعی مثلاً مهری نبوده است . در زندگی کمتر چیزی به این ناهنجاری پیدا می شود. نمی دانم یک جزئی تفاوت هوش و تهور در نگاه که دیگران به آن خو نگرفته بوده اند چه چیز ناراحت کننده ای داشته است؟... مردم همیشه طالب آن چیزی هستند که باعث راحتی بوده و متناسب با فکرشان باشد. از بچه های قابیل می ترسیدند... بنابراین این نشان را نه به عنوان نشان افتخار که حقیقتاً چنین بود! بل که خلاف آن بازگو می کردند"(صفحات 45و46 )

      دمیان سعی می کند آن چهره های منفور و وحشت انگیزی که از نیروهای شر در کتب مقدس  تصویر شده متعادل و حتی مثبت کند ! این جرأت را به سینکلر می دهد که برخلاف تعالیم دینی اش قابیلیان را نه منفور و کریه که تیزهوش و متفاوت ببیند. حتی در مورد خدا و شیطان همان طور که در پست دمیان(1) آمد ، خدای تلفیقی "آبراکساز" را بسازد که هم خداست و هم شیطان !

اما نمونه ای دیگر از کتاب:

-         در انجیل لوقا داستان دو دزد آمده است که همراه عیسی و در طرفین او به صلیب کشیده می شوند. یکی از دزدان قبل از مرگ بر بالای دار ایمان آورد لکن دومی همچنان کفر می گفت.اما تعبیر دمیان برای سینکلر :" اگر تو امروز از میان این دو دزد دوستی انتخاب می نمودی به کدام یک از آن دو بیشتر اطمینان می کردی؟ حتماً نه به این ارشاد شده ی نق نقو ، بلکه دیگری را. او یک نمونه است . نهاد خود را به ثبوت رسانیده است . گرویدن به آیین جدید را بی ارزش می داند و آن را مسخره می کند و تا لحظه ی آخر با بی غیرتی ، شیطان را که باید تا آن دم کمک کند ترک نمی گوید . این یک برجستگی است و هرگز حسابی برای اشخاص برجسته در کتاب مقدس باز نشده است!"

       بی راه نگفته اند آن ها که این رمان را سیر عقیدتی مردم اروپا دانسته اند.سینکلر در محیطی مقدس مآب رشد یافته (مثل خود هسه که پدرش مدیر مؤسسه ی انتشارات مبلغین پروتستان بود و او را به کلیسایی برای تحصیل در رشته ی الهیات فرستاده بود- که البته در پانزده سالگی از آن گریخت-) تفاسیر دمیان نواندیشی هایی بود  که او جرأت پرداختن به آن ها را  نداشت. دمیان منجی سینکلر ازعذاب ناشی از تضاد بین مفهوم آزادی فردی درتعالیم  مسیحیت و محیط جوامع مدرن بود .همین کاری که بسیاری از فلاسفه ی مغرب زمین از پس فشارهای رنج آور قرون وسطایی کلیساها برای اروپاییان کردند.

   من همیشه معتقد بودم و هستم که هیچ چیز به اندازه ی بددینی دیگران را بی دین نمی کند!

..........................................................

پی نوشت: احساس می کنم کوته نوشته هایم زیادی دراز شده !  قول شرف می دهم که دیگر راستی راستی کوته بنویسم

 

[ ] [ ] [ ] [ ]
                                                    

پلاس کهنه انديشه را دور بايد انداخت
زمان بر مغز و پوست کهنگي مي تازد امروز

چه کم داريم من و تو از درخت و سنگ بي مغز زمين اي دوست ؟؟؟
بنگر, بنگر زمين هم پوست مي اندازد امروز ...

[ ] [ ] [ ] [ ]

                                                 

گاه در سفر میان سطور برخی آثار به جاهایی می رسی که کمی نگهت می دارد . به خودت که می آیی پایت میان چیزی وهمناک چسبیده است.گیر کرده ای و همانجا شروع می کنی به تقلا کردن ... در حین همین دست و پا زدن هاست که آن محیط موهوم را می شناسی ...وجدانش می کنی...و از اینکه پاگیرت کرده یک جورهایی مکیوف می شوی.

دمیان هسه برای همه همین حس را دارد ...فرو می برد ، درگیر می کند... معطل می کند

رمان با درگیری روحی نوجوانی به نام سینکلر آغاز می شود که دست پخت یک محیط مقدس کادربندی شده ی مسیحیست.درگیری آموزه های محیط روشن و کوچک خانگی با دنیای فراخ و تاریک بیرون!

سینکلر در رویارویی با دنیای پروسوسه و جذاب بیرونی به جدالی تن می دهد که تجربه ی همیشه ی بشر بوده و رنج همواره ی تاریخش... جدالی که حاصل جدول ارزش بندی اخلاقی به دو مرز خوب و بد است .

این تقسیم بندی مبنایی دیرینه در تمامی تمدن ها ، افکار و ادیان بشری داشته و دارد. اجداد آریایی ما در رویارویی با تضادها و تقابل های محیط مثل نور و تاریکی ، بیماری و تندرستی ، خشکسالی و فراوانی ، سرما و گرما و...آن ها را در اذهانشان به تحلیل نشستند و به این نتیجه رسیدند که دو نیروی عظیم در جهان به جدالی همیشه مشغولند  به عبارتی همه ی خوب های عالم از یک منشأ و نامطلوب ها از منشأ دیگرند. قبول وجود دو گوهر همزاد و در عین حال آشتی ناپذیر موضع گیری مشخصی ایجاد کرد: نیروی خوبی مورد پرستش واقع شد و نیروی بدی رانده و منفور شد.( ر.ک: مزدیسنا و ادب فارسی ، محمد معین : 60-56) بر مبنای این اندیشه همه چیز در قالب دو جلوه رخ نمود . مثلاً در میان جانوران خارپشت مولود نیکی و موش آبی متعلق به خدای بدی بود( ر.ک: دین ایرانی ، امیل بنونیست:63)

بنا به آنچه در اوستا آمده در جهان دو اصل اشه (مظهر راستی ) و دروج( مظهر ناراستی) وجود دارد . جهان عرصه ی کشاکش نیروهای دو خدای خوبی و بدیست و انسان در جهان درون و بیرون درگیر این جدال رنج آور است.( ر.ک: ادیان آسیایی ، مهرداد بهار :40)

این ها حاصل اندیشه ورزی نیاکان ماست! برایم جالب بود تقابل این نیروهای متضاد را در ذهنیت غربی نیز به تماشا بنشینم . چیزی که در دمیان حس می شد .هسه در این رمان تقابل های زندگی انسان را به هم می آمیزد و از ترکیب اهورا و اهریمن "آبراکساز" را می سازد.

منجی سینکلر از رنج ها -" دمیان "-  با معرفی این خدای تازه به او ، دنیای جدیدی به رویش می گشاید که در آن نیکی و بدی بی هیچ جدالی در کنار هم نشسته اند. در جایی از رمان می خوانیم: "خدایی را که می پرستیم فقط نصف دنیا را نشان می دهد که جبرأ از بقیه جدا شده است . یعنی دنیای رسمی! دنیای مشروع ، دنیای روشن ... اما سراسر دنیا شایان ستایش است . بنابراین باید دارای خدایی بود که شیطان را در درون خویش داشته باشد . یا این که می باید در کنار پرستش خدا پرستش شیطان را هم برپا کنیم!!!!" (ص 117 و 118)

دمیان  سینکلر را تشویق می کند که همچون پرنده ای تخم کوچک خود را (به نماد عادات و اعتقادات پیشین) ویران کند  تا بتواند به سوی این خدای تازه پر بگشاید.

این تفکر در بستری از روایات و اسطوره های دینی با قرائتی نو ارائه شده که البته نوعی زیرساخت فکری شرقی – از همان دست که گذشت- در آن حس می شود . *

چیزی که در این رمان مرا به چالش کشید دلیل رهیابی ذهن پرسشگر و جستجو کننده ی هسه به این نتیجه ی عجیب است بررسی  این سیر را به نوبت بعدی وامی گذاریم.

********************************************************************

 *هسه سالیان درازی به جستجوی یافتن حقیقت در شرق به سر برده و رمان سیذارتای او مجموعه ی مدون دست یافته های ذهنی شرق زده اش با محوریت وحدت وجود است . ضمن این که آشنایی او با کارل گوستاو یونگ را در این جهت گیری شرقی نمی توان ندیده گرفت . تقابل دو عنصر متضاد نرینه و مادینه و یکی سازی آن ها در نقاشی سینکلر و حوایی که توصیف می کند یادآور مبحث آنیما و آنیموس(روح زنانه ی مرد و روح مردانه ی زن ) یونگ است .

[ ] [ ] [ ] [ ]
      

      بنا نبود که این مبحث اینچنین به درازا بکشد، بنا نبود که من بشوم وکیل مدافع ادبیات (علی الخصوص ادبیات روز جهان)، بنا بود این پنجره ها را زمینه ای کنم برای مباحث پراکنده ای که هدف اصلی من از تأسیس این وبلاگ بود و این بارهم قصد داشتم به "دمیان" هرمان هسه بپردازم .دیدم بی مقدمه هر چه بگویم بر فناست... باید پایه های مشترکی  را با هم محکم کنیم و آنگه آجر چینی را بیاغازیم.

     خدا را شاکرم به داشتن دوستانی چنین اندیشه ورز و صریح ، شاکرم به خلوص دینشان و عمق هراسشان از هر حرکتی که نظر رحمت خدا را ولو به طرفه العینی از آنها برباید

به شکرانه نکاتی چند یادآور می شوم:

-          این وبلاگ مخاطبین خاصی دارد که از عهده ی هضم و تفکیک مطالب برمی آیند و به باد مفاهیم توخالی - ولو در زرورق کلامی زیبا -  چو بید بر سر ایمان خود نمی لرزند . برای این دست دوستان، مطالعه ی ادبیات روز دنیا محملی است برای حضور در وادی درندشت زبان امروز و امکان برقراری ارتباط با نسل نو. به عنوان یک معلم کوچک ادبیات هیچ گاه به دانش آموزانم بیگانه ی آلبرکامو ،مسخ کافکا، بارهستی کوندرا ، زوربای یونانی کازانتزاکيس و... را توصیه نمی کنم .معمولاً به سراغ کتاب های معتدلی چون بربادرفته ی میچل ، ربه کا دوموریه ،جنگ و صلح تولستوی وامثالهم می روم.

-          بزرگان و علمای دین هم به این مهم اشاره داشته اند که دانش را باید از هرجای ممکن کسب کرد.(علم را بجوییید ولو در چین) ادبیات دانشی است که گاهی نوع مرغوبش در دست دیگران است . به خاطر دارم وقتی زندگی نامه ی علامه شرف الدین عاملی را می خواندم عجیب متحیر شدم از گستردگی مطالعات ادبی و اهتمامی که به ارتقای کیفی زبان و قلمشان داشتند.(بیان فرهیخته و والای این مرجع عظیم الشأن شیعی در کتاب المراجعات گواه موفقیت ایشان در این مهم است) *

-          ادبا لزوماً معتقدان بی نقصی نیستند.متأسفانه به عکس ،اغلب اعوجاجات و انحرافات فکری آنچنانی دارند . همان طور که در پانوشت پست قبل اشاره نمودم این معضل به شکل حادی حتی در شاعران و نویسندگان مثلاً مسلمان کلاسیک ما هم دیده می شود مگر وحدت وجود ابن عربی و مولانا بوی کفر نمی دهد؟؟؟ طرفه این که از زبان کسانی صادر می شود که تحت لوای دین نشسته اند و خطر ابتلا و آلودگی به مراتب بیشتر از آنانیست که رنگ کریه بی دینیشان را پشت صورتک های مردم پسند پنهان نکرده اند.

-          قرار نیست ما از ادبا دینداری بیاموزیم، قرار نیست از خلال سطوری که ذهن و زبان ایشان تراویده به جرح و تعدیل باورهایی بنشینیم  که از پیشوایان آسمانی دینمان – از منتصبان مستقیم پروردگار تعالی بر امر هدایتمان – به ما رسیده است . قرار است خوب نوشتن و خوب گفتنشان را برداریم و ایشان را با اذهان مغشوششان یله کنیم .

این سخن مهملیست؟؟؟

 ...................................................................................................................

*پانوشت: روایت حداد عادل از کتابخانه ی مقام معظم رهبری هم خواندنیست:"... حوزه دیگر مطالعات ایشان ادبیات داستانی ایرانی و خارجی است؛ اعم از داستان بلند یا داستان كوتاه. شاید بی‌سابقه و بی‌نظیر باشد كه یك مجتهد و مرجع و فقیه از چهل پنجاه سال پیش رمان‌های بزرگی مثل «دُن آرام» شوخولف با ترجمه به‌آزین و یا آثار رومن رولان مانند «جان شیفته» را خوانده باشد و نسبت به آن‌ها ارزیابی دقیقی داشته باشد. ایشان هنوز هم رمان خارجی می‌خوانند و از خصوصیات‌شان این است كه پس از خواندن كتاب، یادداشتی به‌صورت جمع‌بندی مختصر در پایان كتاب‌ می‌نویسند. "

ر.ک : http://www.fararu.com/vdcceoq1.2bq0s8laa2.html

 

 

[ ] [ ] [ ] [ ]
                                                 

(این پست تکمله ایست بر "پنجره های تازه" و تاییدیه ای بر کامنت های فاضلانه ی دوستان فرهیخته ام که مرا به ادامه ی راه دلگرم ساختند )

  از نگاه آنها که از دور دستی بر آتش گرم ادبیات دارند تنها خاکسترهای دیرینه تماشایی اند.شعله ها را گو سربکشند تا فلک! مگر نه این که طبع شعله سوزاندن است ؟ و مگر نه این که در این طبع خطرهاست....

   حال آن که آن چه جریان دارد شعله است آن چه هستی دارد شعله است آن چه حیات می دهد شعله است مهم این است که شعله را برای افروختن هیمه بگیریم یا سوزاندن خرمن!

     دل سپاری محض به ادب کلاسیک حکم آن دارد که در مسیر رودخانه ای مواج به رسوبات بستر چشم بدوزیم و کاری به آن درخشش متحرک نداشته باشیم. حتی اگر در رسوبات کانی های طلا باشد در حرکت مواج رود حسی از زندگی جریان دارد که با جمود متلالی رسوبانه قابل قیاس نیست.

    البته این را هم می پذیرم:امروزه کمتر اثر ارزشمندی در ادبیات جهان است که درخشش را مدیون طرز اندیشه یا به عبارت دقیقتر فلسفه ی فکری معینی نباشد. فلسفه ای که فرسنگ ها با اندیشه ی ما فاصله دارد*

اما برای باز کردن افسار نگاه و چشم دواندن میان سطور این دست نوشته ها هیچ ضرورتی به باورمندی  نیست. از استاد بزرگی آموخته ام که:

"انسان به همان اندازه که می تواند مسائل را از هم تفکیک کند روشنفکر است"

اگر شیوه ی تفکیک ذهنی را بیاموزیم می فهمیم که باید از ادبیات خوب نوشتن و خوب سخن گفتن بیاموزیم و از بیانات پیشوایان دینمان خوب زیستن را .

ما از این رودخانه ی پرشور ماهی های خودمان را صید خواهیم کرد رودخانه را گو به هر تالابی که می خواهد بریزد

...................................................................................................................................

*پانوشت:ادبیات کلاسیک ما هم کم انحراف فکری ندارد. در اندیشه های مولانا عطار خیام هجویری ناصرخسرو و....هم فاصله های غریب با تعالیم اهل بیت دیده می شود.

[ ] [ ] [ ] [ ]

 

             

در خلق یک اثر حماسی دو نفر نقش اساسی دارند. یکی شاعر و یکی قهرمان. هرچقدر قهرمان بزرگ باشد آن اثر ماندگارتر می‌شود.

                                                                              " لوسین گلدمن زبان‌شناس و ادبب"

         سالیانیست نام محرم در میان ما به ترکیب بندی سنجاق شده که شاعر مصرع اول آن صاحب عزای راستین مصیبت " نبی مکرم اسلام "است.* ترکیب بندی که نه فقط حاصل صف بستن آراسته و مودبانه ی کلمات که نتیجه ی  چینش چکیده های مذاب جگر است در رثای قهرمان بزرگی که مردن روی  پا را بر زندگی روی زانو ترجیح داد...هر چه قدر عظمت این قهرمان بهتر دریافته شود حماسه ی حاصل ماندگارتر خواهد بود 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

*پانوشت: نقل است که وقتی  پسر محتشم از دنیا رفت شاعر غمدیده در رثای فرزندش قصیده های آتشناک گفت وبا آن ها مویید و گریید  تا آن که  شب هنگام  رسول خدا(ص) را در خواب دیدکه :«تو برای فرزند خود شعرها گفته ای، چرا برای فرزند من شعری نمی‌گویی؟» محتشم شرمنده سر به زیر نهاد که  :در من این توانایی نیست.... وپیامبر خدا پاسخش داد  :پس بنویس«باز این چه شورش است که در خلق عالم است»  حالا بلند شو وتمامش کن.و محتشم اندوه جاری رسول خدا را ادامه داد ...


ادامه مطلب
[ ] [ ] [ ] [ ]
                                              

انسان می تواند

بی آن که انسان بزرگی باشد

انسانی آزاده باشد

اما هیچ انسانی نمی تواند

بی آن که آزاد باشد

انسان بزرگی باشد

[ ] [ ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

...می خواهم کفش های تنگ حوصله از رفتن های بی سرانجام را همین جا پای همین خانه ی مجازی درآورم و دیدگان ملتهبم را به نوازش نسیم نرمی بسپارم که از پنجره ی آفتابگیر نگاه شما می وزد.
این صفحه محتاج گوشه ی چشم شماست
امکانات وب